زبانِ فارسی در مرگِ پدر، به علی عبدالرضایی که دور است، که دورادور است، زندهگی بدهکار است
علی عبدالرضایی!
برادرم!
آنکه برای شعر میرود، شهید نمیشود، شعور می شود. پدر رفته اما درد هنوز همان قدیمیست که نسبتی نزدیک با مثلِ تو دارد. تمام این یک سالی که پدر را تصادف کرده بودند، منتظر بود. انتظار بود. در بود که بگشایی. آنجا بود. اینجا بودی. و او، همچنان بود، در بود. درد بود. پدرد بود. منتظر بود. چشمی بود که در را بازشدن میخواست. دستات را لمس کردن. اما تو دستات را چنان ایثار کردی که فعلِ بازگشتن را صرف کردن، نه، از قاموسِ کلماتات حذف شده دیدی. دور و برت را چنان دور کردی که پدر دورادور بخواهد نرود تا تو بیایی. حالا مثلِ همیشهی این سالها، دوری را چه زندهگیها کن. از دور، نزدیک باش. امروز با تو دردم. امروز در فکرِ پدردِ منتظر که دیگر نیست، از در و از درد، داخلام. برادر جان، برآ از درد، این درد بی وطن!
پ.ش
زبانِ فارسی در مرگِ پدر، به علی عبدالرضایی که دور است، که دورادور است، زندهگی بدهکار است
شاعرانِ مستقل زبان فارسی
