رَن | فریدریش هُلدرلین | پچواک بیژن الهی

آذر ۱۱, ۱۳۸۹ بدون دیدگاه
رَن | فریدریش هُلدرلین | پچواک ِ بیژن الهی

دنج تاریک داردوست پناهم داد،
دم دروازه‌ی جنگل، همین که زرافشان نیمروز
به بازدید سرچشمه فرود آمد
از پله‌ی آلپ،
این خداساز که من
دژ آسمانیان می‌خوانم
همرای باستانیان؛ همان جا که هنوز
چه نهفته ها که تقریر می‌شود
تا به خاکیان رسد فراز؛ هم از آن جا رسید، بی‌هوا،
سرنوشتی مرا به گوش، چون هنوز
نبودش مگر آهنگی سست،
در سایه سار گرم
با خود گرم ماجرا،
جانم به ایتالیا و دورادور
به ساحل مریا.
اینک اما در کوه،
ژرفگذار پای آن قله های سیم اندود،
و پای سبز شاد،
جا که جنگلها، لرزان لرزان، درو،
و خرسنگها، همه سر بر هم،
فرو می‌نگرند، روزهای روز، همان جا
در سردترین مغاک شنودم،
در التماس رهایی،
جوان را و شنودند او را چگونه می خروشد و
از مام زمین گلایه می گزارد و
از تندرنده که خود تخمه ی اوست، تا پدر مادر را
دل به درد آید.لیک
زان خطه گریختند میرایان،
چون جلالی مهیب داشت، وقتی بی نور
لای زولانه ها فرو می لولید،
ببر بیان، نیمخدا.
صدای رن آزادزاده بود،
میان رودخانه ها به نجابت سر،
و دلش جای دگر بود، وقتی آن بالا از برادران،
تسین و ردانوس،
جداشد و خواست گشتی بزند، و ناشکیب او را
به آسیا می راند آن جان همایونی.
با این همه، خیره سری ست
آرزو پیش سرنوشت.
اما چه کسی کورتر از
خدایزادگان؟چون که می شناسد انسان
خانه اش را و جانور می داند
کجا کنام کند، ولیک آنان را این کم و کاست
که ندانند کجا
زیب جان نارس کرده ند.
پاکی ــ زه معماست: کشف محجوب
از آواز هم بعید.
چون درخت همان دانه است؛
پرورش نیز اثرها دارد،
بد روزگار نیز؛اصل کار اما
زاد و زایجه ست،
و تیرک نور
که به نوزاد می خورد.
اما کو
یکی که آزاد بماند
همه عمر،
و تنها پی ی دل رود، چنین
از فرازهای همراه، همچو رن،
و چنین فرخزاد
از زهدان پاک، هم چنو؟
پس کلام او گلبانگی ست.
خوش نمی دارد، چون دیگر کودکان،
لای قنداق زنجموره کند؛
چون، کرانه ها که نخست
بر او می خزند، کژخرامها،
و له له زنان درو پیچان
رند بی خیال را می خواهند
به راه راست در کشند و فرو برند
دندان مراقبه در بدن، به نوشخند
خود می گسلد مار از مار و تیز می تازد
طعمه در چنگ و اگر دران شتاب مهتری
تسمه از گرده ی او نمی کشید و می گذاشت
ببالد، لابد،آذرخش وار،
چاک در زمین می زد و در جذبه می گریختند
جنگلها پی ی افسون او و، آوار به آوار، کوها.
بر خدایزادگان، اما، ترکتازی نه رواست!
چنین خواهد و لبخند می زند پدرانه
خدایی که برو، پا به پای رن، رودخانه ها می شورند،
بی عنان ولی تنگ مجال
در ژرفه ی آلپهای ورجاوند.
آن گاه
هرچه بیغش در آید ازین کوره ست؛
و زیباست چسان دیرترک،
از کوهپایه ها که گذشت،
در سرزمین آلمان خوش خوش چمان چمان،
می رسد به خرسندی، می زند بر آتش دل آبی،
که منشاء خیر می شود، که مایه ی آبادی،
این رود ــ پدر، توشه رسان جگرگوشگان
به شهرها، که بنیاد نهاد.
با این همه هرگز نمی برد از یاد.
چون نه ماوا پایدار خواهد ماند
و نه مبنا و سیاه خواهد شد
روز بنی آدم، زان پیش که بتواند رفت
از یاد چنان اویی اصل
و صدای سخن ناب شباب.
به کدام سرپنجه نخست
رشته‌ی مهر
شد پنبه‌ی حیف، شد تور و طناب؟
آن گاه از حق خود، از
آذر آسمانی به یقین،
خنده زدند از سر افسوس قهریان:
این ره ارزانی‌ی میرایان باد!
پس ره دیگر زدند در پرده‌ی بی پروایی،
سختگوش تا مگر بدیل خدایان گردند.
ولیک خدایان را
نامیرایی‌ی خویش بسنده ست، پس نیازی اگر
دارند این آسمانیان،
جز به دلاوران و خاکیان نیست، که میرایند.
زیرا، نه که بختیاران را هیچ
تاثری از خود نیست،
دیگری ست که می باید ــ اگر رواست
چنین گفتن ــ به نام خدایان
غضب آرد و رحمت، آری، چنین کسی ست
که می‌خواهند؛ به حکم اینان، اما،
باید خانه خراب شود، باید
ناسزاها رود از دشمن با نازنین او، باید
پدر او و جگرگوشه ی او
زیر آوار شوند اگر یکی خواستار همرنگی ست
با خدایان و، محال اندیش، تن در ندهد به ناهمانندی.
پس خنک آن که جفت او افتاد
قرعه‌ی فال،
آن‌جا که، هنوز، از سفرها و،
چه شیرین، از اندهان،
برمی‌خروشد از ساحل ایمن یاد،
تا به هوای دل از همه سو
چشم بیندازد تا به مرزها
که طرح خدابخش اقامتسرای اوست
از روز زادروز.
آن گاه می‌آرامد، راضی و مرضی،
که مطلوب، آن آسمانمدار،
خود آ‎غوشگشاست، بی کشاکوش و به نوشخند،
حالیا، دران طمانینه، بران دریادل.
حالیا در خیال نیمخدایانم، که مرا
آشنایی باید
با این گرامیان،
بس که در هوای آن سرگذشتها
پر می زند این دل تنگ.
از کسی اما که چنان تو، روسو،
جان او حوصله ی بحر بود و شد حصن حصین ـــ
با آن نفس مطمئن، با آن
قریحه ی شیرین شنیدن، گفتن،
که یکی از ملا اعلی
میخداوار و یکی، نادان که اهورایی،
پس چه بی آیین، ترجمان از زبان پاکانند،
دستگیر خوبان، که بحق، اما،
می زند به چشم گرانجانان تا کور شوند
این خیره غلامان،کور ــ وه، چه گویم ازان مهجور؟
پسران زمین دوستار هر لقایند، چنانچون مادر،
پس نیز می رسند، آن جوانبختان،
به هر عطایی، بی رنج.
هم ازین رو یکه می حورد
مرد میرا و درو ترس می دواند ریشه ـــ
دل از آسمان، که به دستان دوستار
در انبوده به دوش،
آری، از بار وجد در اندیشه؛
آن گاه بسا، ای بسا، که میانگارد:
از هر چه بگذری،
خوشتر این نیست که خاموش و فراموش آن جا باشی
که پرتوی نیافروزد،
در سایه سار جنگل،
دم دریاچه ی بیلر، در سبز طری،
و، بی خیال مسکین ــ نفسی، راست چون نوآموزان،
درس آواز بگیری پیش بلبلان؟
آن گاه خوشا، خوشا سحرخیزی
از خواب قدسی و بیداری
از خنکای جنگل و، حالیا، پویه ی شبگیر
رو به نم نم نور،
وقتی آن کوهتراش،
طراح خطاخط رودها و، خندان خندان،
رهبر مشغله بازار خاکیان ــ
بادبان وار مستمند نفس ــ
به الطاف نسیم،
خود نیز آرمیده ست و، حالیا، شادمان که حسن کار
بیش از عیب،
رو به شاگرد می خمد سر استاد، اینک،
رو به ارض امروز،
روز.
آن گاه خاکیان و خدایان، به نکاح، جشن می گیرند،
زندگان همه جشن می گیرند،
و هم ــ وار
می ماند، یکچند، سرنوشت.
فراریان جانپناه می جویند،
شیردلان شکر خواب،
عاشقان اما
همچنانند که بودند: همه
خانه نشین، با گل شاد
از تب بی زیان و با همهمه ی روح
دور آن درختهای تاریک؛ اما
رنجیدگان دگرگون شده اند،
شتابان که مگر دست آشتی دهند،
زان پیش که نور انس
بنشیند و شب بر سر دست آید.
پاری اما
نفس بیش نمی مانند،
باقی اندکی دیرترک می پایند.
جاودانه خدایانند
که در جشن زندگانی اند همواره؛ تا به مرگ،
هرچند، آدمی نیز، اگر در به غیر نگشاید،
همنشین دوست باشد. الا
هرکه را وسعی ست.
چون گران آید
بار ادبار، اما،
باری، نه کمرشکن چنان اقبال.
چه فرزانه آن که توانست
از نیمه ی روز تا نیمه ی شب
تابناک بماند در سور
تا طلعت صبح!
بر تو شاید در کوره راه داغ، پای کاجها،
یا در سواد جنگل مازو، غرق
در پولاد، سینکلر من، رو نماید آن خدا، یا
در ابرها؛ تو او را خواهی شناخت، چون
بس که کودکی می دانی
نیکو چه تواناست، و بر تو هیچ گاه
پوشیده نیست آن نوشخند سلطانی،
در روز آن گاه
که غل اندر غل در تب و تاب
به زندگان می‌ماند، یا حتا
در شب که سایه‎ی هر چیز زیر و روست و بیدار می‌شود
هیولای ازل.

مطالب مرتبط

تازه‌ها, شعر
بدون دیدگاه برای “رَن | فریدریش هُلدرلین | پچواک بیژن الهی”

ارسال پاسخ