کلیسای متروک |فدریکو گارسیا لورکا | نگارش بیژن الهی

آذر ۱۱, ۱۳۸۹ ۲ دیدگاه

کلیسای متروک (چامه‌ی جنگ بزرگ) |فدریکو گارسیا لورکا | نگارش بیژن الهی

پسری داشتم نامش یحیا بود.

پسری داشتم.

زیر طاق های آدینه‌ی همه‌ی مردگان

گم شد.

به بازی‌اش دیدم

بر آخرین پله‌های نماز،

مکعبی کوچک از حلبی را به قلب کشیش می انداخت.

من تابوت‌ها  – پسرم ! پسرم ! پسرم ! – کوفتم.

من پنجه‌ی مرغی را

برون کشیدم از پس ِ ماه،

آن گاه پی بردم دخترم

یک ماهی بود

که ارابه‌ها از او دور می شدند.

دختری داشتم.

یک ماهی ی مرده داشتم به زیر خاکستر مجمرها.

دریایی داشتم. از چه؟ خدای من! یک دریا!

بر شدم که زنگ‌ها بنوازم

میوه ها اما کرمو بودند

و کبریت های خاموش شده

گندم های بهاران را می خوردند.

من لکلک تابناک الکل را دیدم

کز سرهای سیاه سربازان رو به مرگ

پوست می‌کند،

و کلبه‌های انگمین دیدم

که بدان جام های سرشار از اشک می چرخید.

در لاله های پاک – دهش

تو را یافتم دلا !

وقتی استر و گاو را کشیش برمی دارد

به بازوان زورمند،

تا وزغ های شبانه را بترساند

که در مناظر یخ بسته ی جام می‌گردند.

پسری داشتم که غولی بود،

مردگان اما

قوی ترند و بلعیدن تکه های آسمان را بلدند.

فرزندم اگر خرسی بود،

از راز تمساح نمی‌ترسیدم

و دریا را

چسبیده با درخت ها نمی‌دیدم

تا زنا کند

و گله‌ی هنگ‌ها

زخمی‌اش سازد.

فرزندم اگر خرسی بود!

این بوم زبر را به خود خواهم پیچید

تا سردی‌ی کف ها را حس نکنم.

خوب می دانم

که مرا آستینی خواهند داد یا کراواتی،

در میان نماز اما

سکان را خواهم شکست و پس آن گاه

به سوی سنگ جنون پنگوئن ها و مرغ های دریایی خواهم رفت

که می گذراند گفته شود با آنان

که می خوابند

و با آنان

که می خوانند در گوشه کنار:

پسری داشت.

پسری! پسری ! پسری

که فقط او را بود!

مطالب مرتبط

تازه‌ها, شعر

۲ دیدگاه to “کلیسای متروک |فدریکو گارسیا لورکا | نگارش بیژن الهی”

  1. لی لا گفت:

    مرسی
    عالی بود

  2. نادرچگینی گفت:

    عزت زیاد بیسار زیبا بود حال کردیم

ارسال پاسخ